❤هستی مامان وبابا❤❤هستی مامان وبابا❤، تا این لحظه: 13 سال و 2 روز سن داره
❤عشق مامان وبابا❤❤عشق مامان وبابا❤، تا این لحظه: 4 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

♥♡آرتین و سلین♡♥

*آرتین بغل دایی امیرحسین دربیست روزگی*

سلام مامانی...چه خبر؟چیکارامیکنی؟این عکس بیست روزگیته.دایی جون بغلت کرده ووایستادین پیش گوسفندی که بابابزرگ برات قربونی کرده...عزیزمامان تواولین نوه ی بابابزرگ وعزیزجون هستی.پس اینوبدون که توروبیشترازهرکسی دوستت دارن... ...
2 ارديبهشت 1393

*فرشته ای به نام ..مادر.. *

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود. کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او ر...
2 ارديبهشت 1393

*خاطرات بارداری*

سلام عزیزدلم خوبی؟امروزمیخوام اولین خاطرتوبرات ثبت کنم.من وبابایی توی22مرداد90باهم عقدکردیم.ودر15اردیبهشت91عروسی  کردیم.ودریک روزبهاری 6فروردین92فهمیدیم که یواشکی اومدی وتودل مامانی نشستی... آخ که فدات بشم...که چقدرمن وبابایی روخوشحال کردی. خب بارداریم هم خوب پیش میرفت.البته تاهفته ی هفدهم خیلی   سخت بود.توی همین هفته فهمیدم که گل پسری...بعدازاین شروع به خریدن سیسمونی کردیم. هفته یبست ودودیگه شروع به تکون خوردن کردی...توی هفته ی بیست وهفت فهمیدیم که وزنت1100گرم هستش.هفته ی سی وچهاربودکه برای سومین بار رفتم سونو.همه چیزت عالی بودوزنت هم2700گرم بود... این باردکترگفت رشدت خیلی خوبه وسونوهفته ی سی وشش رونشون ...
2 ارديبهشت 1393